تبليغاتX
تولد سارا کوچولو

تولد سارا کوچولو

عکس و خاطرات سارا جون

پیشاپیش سال نو 1389

کارت پستال سال ببر
اميدواريم عيد با بوسه هايش ، بهار با گلهايش و سال نو
با اميدهايش برتو اي عزيز ترين مبارک باشد سال نو مبارک دختر گلم سارا جون

بــاز مـــی آیــــد بــــهـــار دلـنشین / بــاز بــلـبــل مــی شــود با گل قرین

بــاز صـــحــرا پـر شقایق می شود / بــاز روشــن قــلب عـاشق می شود

فــصــل ســـرد از هــیــبت باد بـهار / مــی کــنـــد از پــیـش روی او فـرار

ســفــره هــا بــا هـفت سین آراسته / بــا گـــل مـــهـــر و صــفـــا پیراسته

بــر ســر سفره جـوان و خُرد و پیر / ســبزه و آئــیــنـه و مــاهـی و سـیر

سـیـب و سـنـبـل در کـنـار یــاسـمـن / عطربــیــد مـِشک چــون مُشک خُتَن

سرکه و سنجد، سماق و شمع و گل / عـــیـــد آمــد بـــا دف و ســاز و دُهُل

ســال نــوتـحـویل و سال کهنه رفـت / هــم دل مــا تـازه شد هم شال و رخت

یــا مــُقــلّب،قــلب مـــارا شـــاد کــن / یـــا مـــُدبّـــر خـــانــــه را آبـــاد کـــن

یـــا مـــُحـــول ،اَحســــنُ الــّحالم نما / از بـــدیـــهــــا فـــارغُ الـــبـــالــم نـما

ایـــن دل «جـــاویــد» را پـاک از ریـا / کُــن خــــدا ،ای قـــادر بـــی مــنـتــها

+ نوشته شده در  شنبه 22 اسفند1388ساعت 9:11  توسط بابای سارا محمد از زاهدشهر  | 

تپل بابا

من ساحلم ، تو دریای من

من تکیه گاهت ، تو سرپناه من!

مثل یک ساحل بی قرار آمدنت در آغوشم هستم ای دریای من!

امواج خروشانت ، صدای دلنشینت ، آرام میکند مرا در این حال و هوای 

ابری و دلگرفته ام! به وسعت آبی بیکرانت دوستت دارم ، به زلالی آبهای روانت دوستت دارم!

دریا ، یک رویای شیرین ، در کنار دریا ، یک روز دلنشنین!

من ساحلم ، تو دریای من ، تویی یک صحنه پر شور و شوق من!

دریای من به اندازه تمام مرواریدها و صدفهایی که در قلب خود جا داده ای دوستت دارم!

یک سکوت و تنها صدای دلنشین امواج تو ، چه لحظه زیباییست ، 

لحظه گوش دادن به درد دل های تو! من ساحلی بی جانم ، به من جانی تازه بده ای دریای من !

آرزو دارم طوفانی شوی و با آن امواجت جان مرا از غم و غصه ها بشویی!

آن لحظه که تو طوفانی میشوی ، دیگر تنها نیستم ، وجود تو را حس میکنم 

در آغوشم ای دریای من ! منم همان ساحلت ، ساحلی خسته ، که به انتظار در آغوش کشیدنت 

مثل همیشه بیقرار نشسته !وقتی غروب می آید ، من نیز به وسعت آن دل سرخ رنگت ، دلم

میگیرد ، تو آرامی و من نیز خسته ! غروب مرا از تو دورتر میکند ، شب که میشود ، به انتظار

طلوع مینشینم تا به آن امواج مهربانت نزدیک و نزدیکتر شوم !

من ساحلم ، تو دریای من ، همیشه با چشمهایم خیسم نگاهت میکنم ، 

چقدر تو زیبایی ای مهربان من بابا جون دوستت دارم دختر گلم سارا خانمی

   تپل من   

+ نوشته شده در  سه شنبه 7 مهر1388ساعت 9:30  توسط بابای سارا محمد از زاهدشهر  | 

آلبوم عکس دختری ناز همچو سارا

آلبوم عکس سارا جون رو ببین چی شده تقدیم به دخترنازنین و شیرینم میکنم

 

http://sarahappy.blogfa.com/

 

همیشه بودی و هستی انتخاب آخرینم من میخوام با تو به فردا برسم تو بهار به شب یلدا برسم گل

یکدونه گلدون بلور زندگیم 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه 21 فروردین1388ساعت 8:38  توسط بابای سارا محمد از زاهدشهر  | 

ببین چی شده

IRANIANPROGRESSIVE@YahooGroups.CoM

Funny Pictures.

  

   

Funny Pictures.

 

Photo Frame Result

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 16 بهمن1387ساعت 16:46  توسط بابای سارا محمد از زاهدشهر  | 

دوستت دارم بابایی

                   بهاربيست                   www.bahar20.sub.irبهاربيست                   www.bahar20.sub.ir

بهاربيست                   www.bahar20.sub.irبهاربيست                   www.bahar20.sub.ir                                 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه 13 بهمن1387ساعت 15:52  توسط بابای سارا محمد از زاهدشهر  | 

قشنگترینم

بهاربيست                   www.bahar20.sub.ir

بهاربيست                   www.bahar20.sub.irیک بوسه ز لبهای تو در خواب گرفتمبهاربيست                   www.bahar20.sub.ir

   گویی که گل از چشمه مهتاب گرفتم

   در برکه اشکم همه دم نقش تو دیدم

   این هدیه خوبیست که از آب گرفتم 

  هرگز نتوانی که زمن دور بمانی 

  چون در دل خود عکس تورا قاب گرفتم

 

بهاربيست                   www.bahar20.sub.ir

بهاربيست                   www.bahar20.sub.irبهاربيست                   www.bahar20.sub.ir


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 18 آبان1387ساعت 14:55  توسط بابای سارا محمد از زاهدشهر  | 

مهرت عجیب به دلم نشسته

میذاری من بسوزم تو هم تماشا کنی؟
اگر دیدی لایقم, فکری واسه ما کنی

میذاری بارون بیاد از این چشای خسته؟
میدونی مهرت عجیب به دل من نشسته

میذاری من ببافم با رویاهام یه قالی ؟
روش بشینیمو بریم جزیره ی خیالی

میذاری بیام تو قلبت؟ منو تو دلت راه میدی؟
دیگه غریبه نیستم, به دیوونت جا میدی؟

میذاری بگم زلالی مثل خود فرشته؟
اینا رو , رو پیشونیت خود خدا نوشته

میذاری هر جا باشی منم باشم کنارت؟
خواب تو رو ببینم , بیام تو روزگارت

میذاری من خیالم از همه راحت باشه ؟
با دیگران بودنت قد یه صحبت باشه

میذاری حسودی کنم حتی به فیلم و تصویر؟
به کسی که دوستت داشت تو هم نداشتی تقصیر

میذاری تو رو بدزدم بریم یه جای خلوت؟
فقط من و تو باشیم , یه ساحل و یه نیمکت

میذاری بگم نگاهت , رنگین کمونو مات کرد؟
قسمت چه جوری منو دیوونه ی چشات کرد

میذاری برم رو ابرا با بال عاشق باد؟
بگم چه خوب شد خدا تو رو برام فرستاد

میذاری بگم که چشمات یعنی خود معجزه ؟
اومدنت نعمته, یه هدیه, یه جایزه

میذاری این بار دیگه به ادما راست بگم ؟
از تو و جادوی تو هرچی دلم خواست بگم

میذاری برات بیارم باغ گل بنفشه
شهرامونو پیش هم بذارمش تو نقشه

میذاری بیشتر از من کسی برات نمیره ؟
قول میدی که تو قلبت کسی جامو نگیره ؟

میذاری پرپر بشم واسه یه بار دیدنت ؟
غنچه ها رو وا کنم برای خندیدنت

میذاری بگم که کم کم تموم میشه طاقتم ؟
می خوام بیام کنارت, منتظر فرصتم

میذاری بیام فدات شم؟ میذاری بگم دیوونم؟
اگه لایق تو باشم , میذاری پیشت بمونم ؟

میذاری غصه هاتو با مژه هام پاک کنم ؟
حریر رویاهاتو, با بوسه نمناک کنم

میذاری برات بمیرم؟ میذاری به پات بسوزم؟
میذاری با عشق تو سفید شه رنگ روزم؟

میذاری مثل عروسک با یه نگاه معصوم
کنج اتاقت باشم بی سر و صدا و اروم ؟

میذاری با یاس و مریم برات کلبه بسازم ؟
من تو رو داشته باشم , از همه بی نیازم

میذاری کنار چشمه, تو رو اب ببینم ؟
میذاری تا دنیا دنیاس من تورو خواب ببینم ؟

میذاری افسانمون تو همه جا بپیچه؟
دنیا باید بدونن , زندگی بی تو هیچه

میذاری بگم که برفا به هوای تو سفیدن ؟
نباشی پروانه ها به شمعها دل نمیدن

میذاری چراغونی شه دفتر خاطراتم؟
میذاری بگم همیشه , هر جا بری باهاتم؟

بذار با داشتن تو به عشق تو زنده شم
پیش چشای نازت اب شم و شرمنده شم

بذار که ثابت کنم از من دیوونه تر نیست
هیچکسی از عشق من تو دنیا بی خبر نیست

+ نوشته شده در  یکشنبه 12 اسفند1386ساعت 12:13  توسط بابای سارا محمد از زاهدشهر  | 

سارا خانم سلام

 

         

+ نوشته شده در  یکشنبه 18 آذر1386ساعت 19:23  توسط بابای سارا محمد از زاهدشهر  | 

تولد سارا

گل شقايق را دوست دارم زيرا عاشق ترين گلهاست طبيعت را دوست دارم به خاطر زيباييش دريا را دوست دارم به  خاطر موجش و تو را دوست دارم بي آنكه بدانم چرا؟

دوستت دارم بابایی:تولدت رو بهت تبریک میگم ۲۲.۷.۱۳۸۶

+ نوشته شده در  چهارشنبه 14 آذر1386ساعت 19:28  توسط بابای سارا محمد از زاهدشهر  | 

مینویسم از تو

 

سارا جوندوستت دارم

عاشقانه می نویسم

با قلمی به رنگ سبز و با دلی به رنگ آبی مینویسم از تو که بهترینی...

مینویسم از آن قلب مهربانت ، از آن چهره ماهت ....

مینویسم از تو که همان فرشته نجات این قلب شکسته منی ...

مینویسم از تو که برایم بهترینی عزیزم ...

با چشمهای خیس مینویسم که مرا تنها نگذار و با دلی پر غرور مینویسم که تا آخرین لحظه

نفسهایم ، هم نفس تو هستم...

یک قلب کوچک و پر از درد و غصه دارم ، همین قلب یک عالمه آرزو و عشق درونش

نهفته است.... آرزوی به تو رسیدن و با عشق تو زندگی کردن...

چه لحظه زیبایی است لحظه ای که ما بهم رسیده ایم و آنگاه که دست در دستان هم

گذاشته ایم در کنار دریا ایستاده ایم و لحظه غروب خورشید را می بینیم ...

چه لحظه زیبایی است لحظه به هم رسیدنمان...

آن لحظه را با دنیا نیز عوض نخواهم کرد ، چون برای رسیدن به آن همه چیز را

زیر پا گذاشته ام و قید همه کس را زده ام...

خاطرات گذاشته را از دلم سوزاندم به خاطر تو و در قلبم همه اسمها برایم

بی گانه اند و تنها تو را می شناسم ، قلب مهربان تو و اسم مقدست را....

تنها کافی است لحظه های سخت زندگی ام را با نام تو آغاز کنم آنگاه آن

لحظه های سخت برایم چه آسان می شود!

می نویسم از تو که هیچکس به زیبایی تو برایم نیست و هیچکس به جز تو لایق

این قلب پر احساس من نیست ....!

با قلمی به رنگ سبز ، با احساسی به رنگ آبی ، با آرامش عاشقانه می نویسم از تو

که بیشتر از همه کس و همه چیز دوستت دارم عزیزم....

+ نوشته شده در  چهارشنبه 24 مرداد1386ساعت 12:20  توسط بابای سارا محمد از زاهدشهر  | 

قسم به تو

قسم به پرستو

آن گاه که جفتش می میرد و تنها به آشیانه باز میگردد چه غروب غریبی!!
قسم به کرم شب تاب آن گاه که از پيله بيرون مي آيد و با نسيم هم آغوش می شود
چه پروازی !! قسم به خورشيد آن گاه که تو بر آن می تابی چه تلالويی!!
قسم به همه ی دانه ها آن گاه که در خاک می میرند و در نور متولد می شود
چه رستاخیزی!! قسم به ساقه ای که در باد می شکند قسم به پروانه ها
آن گاه که از ایشان جز خاکستری بر جای نمانده است چه اشتیاق سوزانی!!
قسم به تمامی آیینه ها آن گاه که در برابر آب قرار می گیرند قسم به لطافت می دانم که می دانی که

دوستت                                                                 دارم      تقدیم توباد

+ نوشته شده در  یکشنبه 24 تیر1386ساعت 12:34  توسط بابای سارا محمد از زاهدشهر  | 

عشق من

                                             

عشق محبتی جاودانه در دست من و توست

جلوه عشق لبخند است

که هیچکس از بخشش ان فقیر نمیشود

به خواب من بيا امشب ولي آهسته آهسته

كبوتر بچه ي قلبم سيه چشمان خود بسته

بيا وغرق نورم كن

بيا از حسرت ودلواپسي هر لحظه دورم كن

 

 

بگو ماشاالله

+ نوشته شده در  چهارشنبه 26 اردیبهشت1386ساعت 14:12  توسط بابای سارا محمد از زاهدشهر  | 

عاشقانه:

منتظر لحظه ای هستم که دستانت را بگیرم در چشمانت خیره شوم

دوستت دارم را بر لبانم جاری کنم منتظر لحظه ای هستم که در کنارت

بنشینم سر رو شانه هایت بگذارم....از عشق تو.....از داشتن

تو...اشک شوق ریزم منتظر لحظه ی مقدس که تو را در آغوش

بگیرم بوسه ای از سر عشق به تو تقدیم کنم وبا تمام

وجود قلبم وعشقم را به تو هدیه کنم اری من تورا دوست دارم

وعاشقانه تو را می ستایم

منتظر لحظه ای هستم که دستانت را بگیرم در چشمانت خیره شوم

دوستت دارم را بر لبانم جاری کنم منتظر لحظه ای هستم که در کنارت

بنشینم سر رو شانه هایت بگذارم....از عشق تو.....از داشتن

تو...اشک شوق ریزم منتظر لحظه ی مقدس که تو را در آغوش

بگیرم بوسه ای از سر عشق به تو تقدیم کنم وبا تمام

وجود قلبم وعشقم را به تو هدیه کنم اری من تورا دوست دارم

وعاشقانه تو را می ستایم            

   دوست دار تو اوچیکت بابا               

پاك                  يعنی

سرزمين                      لحظه

يعنی                                 بيداد

عشق                                    من

باختن                                                          عشق

جان                                                                        يعنی

زندگی                                                                             ليلی و

قمار                                                                                مجنون

در                              عشق يعنی سارا ...            شدن

ساختن                                                                                  عشق

دل                                                                                      يعنی

كلبه                                                                           وامق و

يعنی                                                                عذرا

عشق                                                              شدن

من                                     عشق

فردای                                يعنی

كودك                          مسجد

يعنی               الاقصی

عشق /  من

 

عشق                                           آميختن                                            افروختن

 

زندگی را دوست دارم 
                نه در قفس
                         عشق را دوست دارم 
                                        نه در هوس
                                           تو را دوست دارم
                                                     تا آخرین  نفس .!! 

 دوستت دارم سارا جون...

+ نوشته شده در  دوشنبه 17 اردیبهشت1386ساعت 15:29  توسط بابای سارا محمد از زاهدشهر  | 

تقدیم به تو

بيا با من دلم تنها ترين است نگاهت در دلم شور آفرين است مرا مستي دهد جام لبانت    راب بوسه ات گيرا ترين است/ ز يك ديدار پي بردي به حالم/ عجب درمن نگاهت نكته بين است/ سخن از عشق ومستي گوي با من/ سخن هايت برايم دلنشين است/ مرا در شعله ي عشقت بسوزان/ كه رسم دوستداريها همين است/ نشان عشق را در چشم تو خواندم/ دلم چون كويي آيينه بين است/ به من لطف گل مهتاب دادي/ تنت با عطر گلها همنشين است/ دوست را هم تو باش آغاز وپايان/ كه  عشق اولي وآخرين ست 

+ نوشته شده در  سه شنبه 4 اردیبهشت1386ساعت 13:25  توسط بابای سارا محمد از زاهدشهر  | 

حاضرم جون فدات کنم سارا جون...

 

وقتی کسی رو دوست داری حاضری جون فداش کنی حاضری دنیا رو بدی فقط یه بار نگاش کنی به خاطرش داد بزنی به خاطرش دروغ بگی رو همه چیز خط بکشی حتی رو برگ زندگی وقتی کسی تو قلبته حاضری دنیا بد باشه فقط اونی که عشقته عاشقی رو بلد باشه قید تموم دنیا رو به خاطر اون میزنی خیلی چیزارا  میشکنی تا دل اونو نشکنی حاضری که بگذری از دوستای امروز و قدیم اما صداش و بشنوی شب از صدای دوتا سیم حاضری قلبتو باشه پیش چشهای اون گرو فقط خدای نکرده یه وقت نگه برو حاضری هر چی کهدوست نداشت به خاطرش رها کنی حسابتو حسابی از مردم شهر جدا کنی حاضری حرف قانون و ساده بزاری زیر پات به حرف اون گوش کنیو به حرف قلب با وفات وقتی بشینه به دلت از همه دنیا میگذری تولد دوبارته اسمشو وقتی میبری حاضری جونتو بدی یه خار توی دستاش نره حتی یه زره گردوخاک تو معبد چشاش نره حاضری مسخرت کنن تموم ادم های شهر اما نبینی ان باهات کرده واسه یه لحظه قهرحاضری هر جا که بری به خاطرش گریه کنی بگی که محتاجشیو به شونه هاش تکیه کنی حاضری که به خاطر خواستن اون دیونه شی رو دست مجنون بزنیوباغصه ها همخونه شی حاضری مردم همشون تو رو با دست نشون بدن دیونه های دوره گرد واسه تو دست تکون بدنن حاضری اعتبارتو به خاطرش خراب کنن کارتو به کسی بدن جات اونو انتخاب کنن حاضری بگذری از شهرت واسم و آبروت.مهم نباشه که کسی نخواد بشینه روبروت وقتی کسی تو قلبته یه چیز قیمتی داری دیگه به چشمت نمیاد اگه که ثروتی داری حاضری هر چی بشنوی حتی اگه سرزنشه به خاطر ان کسی که خیلی برات با ارزشه حاضری هر روز سر اون با ادما دعوا کنی غرورتو بشکنیوباز خودتورسواکنی. حاضری که به خاطرش پاشی بری میدون جنگ عاشق باشی اما بازم بگیری دستت یه تفنگ حاضری هر چی گل داری دونه به دونه بشماری بسوزی از طب نگاش اسمشو وقتی میاری حاضری هر کسی جز اونو ساده فراموش بکنی پشت سرت هر چی میگنن چیزی نگی گوش بکنی حاضری هر چی که داری بیانو از تو بگیرن پرنده های شهرتو دونه به دونه بمیرن حاضری که بگذری از مقرارات دین و درس وقتی کسی رو دوست داری معنی نمیده دیگه ترس وقتی کسی رو دوست داری صاحب کلی ثروتی نزارکه از دست بره این گنج خیلی قیمتی دوستت دارم سارا جون الهی من فدات بشم.....

+ نوشته شده در  شنبه 23 دی1385ساعت 12:42  توسط بابای سارا محمد از زاهدشهر  | 

سلام بابا

 

 

مثل ان موج صبوری که وفا داره به دریا تو مهی مثل حقیقت مهربانی مثل رویا چقدر تازه و پاکی مثل یاس  های تو باغچه مثل ان دیوان حافظ که نشسته لب طاقچه تو مثل ان گل سرخی که گذاشتم لای دفتر مثل ان حرفی که ناگفته می مونه دم اخر تو مثل بارون عشقی روی تنهایی شاعر تو همون ابی که رسم بریزن پشت مسافر مثل  برق دوتا چشمی توی قاب شکسته مثل پرواز واسه قلبی که یکی بالاشو بسته مثل اون مهمون خوبی که میاد اخر هفته مثل اون حرفی که از یاد درو پنجره رفته مثل پاییزی و لیکن پری از گل های پونه مثل اون قولی که دادی گفتی یادش نمیمونه  مثل ان چشمه ابی واسه تشنه تو بیابون مثل یه اشنا تو غربت واسه یه عاشق مجنون  تو مثل یه سرپناهی واسه عابر غریبه مثل چشم های قشنگی که تو حسرت یه سیبه چشمه چشم های نازت مثل اشک من زلاله مثل زندگی رو ابرا بودنت با من مهاله یه روزی بیا توخوابم بشو شکل یه ستاره توی خواب پسری که هیچ کسو جز تو نداره تو یه عمره می درخشی توی قاب عکس خالی اما من چشمامو دوختم به گلهای سرخ خالی تو مثل بادبادک من که یه روز رفت پیش ابرا بی خبررفتیو خواستی من بمونم تنهای تنها تو مثل دفتر مشقم پر خطهای عجیبی مثل شاگردای اول کمی  مغرورو نجیبی دل تو  اسمونه دل تنگ من زمینی می دونم عوض نمی شی تو خودت گفتی  همینی تو مثل ان کسی هستی که میره واسه همیشه  التماسش میکنی که بمون اون میگه نمیشه مثل یه تولدی تو مثل تقدیر مثل قسمت مثل الماسی که هیچ کس واسه اون نزاشته قیمت مثل نظر بچه هایی مثل التماس به گلدون مثل ابتدای رایی مثل اینه مثل شعمدون مثل قصه های زیبا پری از خواب های رنگی حیف که پیشم نمونن چشای به این قشنگی پر نازی مثل لیلی پر شعری مثل نیما دیدن تو رنگ مهره(تولد تو)رفتن تو رنگ یلدا(شب خواستگاری)بیا مثل اون کسی شو که یه شب قصد سفر کرد دید یارش داره میمیره موندشو صرف نظر کرد.

+ نوشته شده در  شنبه 23 دی1385ساعت 12:39  توسط بابای سارا محمد از زاهدشهر  | 

آموخته ام که:

  

آموخته ام بهترين كلاس درس دنيا كلاسي است كه زير پاي پير ترين فرد دنياست .
آ‌موخته ام وقتي كه عاشقيد عشق شما در ظاهر نيز نمايان مي شود .
آموخته ام تنها كسي كه مرا در زندگي شاد مي كند كسي است كه به من مي گويد : تو مرا شاد كردي
آموخته ام داشتن كودكي كه در آغوش شما به خواب رفته زيباترين حسي است كه در دنيا وجود دارد .

آموخته ام كه مهربان بودن بسيار مهم تر از درست بودن است .
آموخته‌ ام كه هرگز نبايد به هديه اي از طرف كودكي ( نه ) گفت .
آموخته ام كه هميشه براي كسي كه به هيچ عنوان قادر به كمك كردنش نيستم دعا كنم .
آموخته ام كه مهم نيست كه زندگي تا چه حد از شما جدي بودن را انتظار دارد ،‌ همه ما احتياج به دوستي داريم كه لحظه اي با وي به دور از جدي بودن باشيم .
آموخته ام كه گاهي تمام چيزهايي كه يك نفر مي خواهد فقط دستي است براي گرفتن دست او ، و قلبي
 
است براي فهميدن وي .
آموخته ام كه راه رفتن كنار پدرم در يك شب تابستاني در كودكي ، شگفت انگيز ترين چيز در بزرگسالي است .
آموخته ام كه زندگي مثل يك دستمال لوله اي است هر چه به انتهايش نزديكتر مي شويم سريعتر حركت مي كند .
آموخته ام كه پول شخصيت نمي خرد .
آموخته ام كه تنها اتفاقات كوچك روزانه است كه زندگي را تماشايي مي كند .
آموخته ام كه خداوند همه چيز را در يك روز نيافريد. پس چه چيز باعث شد كه من بيانديشم مي‌توانم
 
همه چيز را در يك روز به دست بياورم .
آموخته ام كه چشم پوشي از حقايق آنها را تغيير نمي دهد .
آموخته ام كه اين عشق است كه زخمها را شفا مي دهد نه زمان .
آموخته ام كه وقتي با كسي روبرو مي شويم انتظار لبخندي از سوي ما را دارد .
آموخته ام كه هيچ كس در نظر ما كامل نيست تا زماني كه عاشق بشويم .
آموخته ام كه زندگي دشوار است اما من از او سخت ترم .
آموخته ام كه فرصتها هيچگاه از بين نمي روند ،‌
بلكه شخص ديگري فرصت از دست داده ما را
 
تصاحب خواهد كرد .
آموخته ام كه آرزويم اين است قبل از مرگ مادرم يكبار به او بيشتر بگوييم دوستش دارم .
آموخته ام كه لبخند ارزانترين راهي است كه مي شود با آن نگاه را وسعت داد .
آموخته ام كه نمي توانم احساسم را انتخاب كنم اما مي توانم نحوه بر خورد با آنرا انتخاب كنم .

تقدیم به دختر خوشکل نازنین خودم سارا جون. 


تولدت مبارک بابا جون


مي بيني چگونه سازِ غـــــــــريبي مي زنم غــــريبه ؟

آنگاه كه با طنين صداي آوازت ، دلم لرزيد و عشق ، مهمانِ قلبم شد

ديگر رازي براي پنهان كردن نداشتم غـــــــــريبه

آنگاه كه عشقانه پرواز كردي و در قلبم آشيانه كردي

نمي دانستي كه تنها آرزويم احساس پروازي عاشقانه بود

آن زمان كه بيقرار و ديوانه وار در جستجوي دلت بودم

نمي دانستي كه بي كس و غريبانه در شبهاي تارم ، اَشك مي ريزم

در حسرت شنيدن آوازت ، پرپر مي شوم اما دَم نمي زنم

در حسرت ديدارت ، آواره كوي و بيايان شدم اما دَم نمي زنم

در حسرت با تو بودن ، لحظه به لحظه اَشك مي ريزم اما دَم نمي زنم

در حسرت داشتن تو ، مي سوزم و ديوانه مي شوم اما دَم نمي زنم

در حسرت زنده بودن با تو ، مي ميرم اما دَم نمي زنم

اَشك شدم ، چكــــــــيدم

شمع شدم ، ســــــــوختم

عاشق شدم ، ديوانه شــــدم

ديوانه شدم ، غــــــــريب شدم

آواره شدم ، پرواز كردم و عاشق شــــدم

مي بيني چگونه سازِ غـــــــــريبي مي زنم غــــريبه ؟  

مي بيني چگونه از ديوانگي ، رُسواي عشق شدم ؟

مي بيني چگونه عاشقانه ، نام زيبايت را روي تمام صفحات قلبم حك كردم ؟

مي بيني چگونه بي پروا ، عشقت را براي عالم و آدم ، فرياد مي زنم ؟

مي بيني چگونه در غم غربتِ عشقِ تو مي سوزم ؟

مي بيني چگونه شبهاي بي ستاره ام را بي تو ، سحر مي كنم ؟

مي بيني چگونه اشك مي ريزم و ديوانه مي شوم ؟

مي بيني چگونه .....؟

تولدت مبارک باد بابا جون



بی تو میمیرم

بی تو دلم هميشه تنگ است.بی تودنيا برايم سوت و كوراست

بی تو شبم بی مهتاب است.بی تو ستاره آسمان تاريك دلم خاموش است

بی تو زندگی بی مفهوم است.بی تو عشق و عاشقی در دلم دوراست

بی تو هوای دلم هميشه ابری است.آسمان چشمانم هميشه بارانی است

بی تو زندگی برايم عذاب است.گلهای باغ دلم همه خشك و بی جان است

بی تو دريای دلم كويری تشنه و خشك است.آسمان آبی قلبم تيره و تاراست

بی تو عشق از خانه دلم فراری است.و طاغچه خانه دل هميشه خالی است

بی تو آرزويی ندارم در دلم.و تنها آرزويم از خدای خويش بودنت در كنارم است

بی تو غروب ها برايم جهنم واقعی است.و سحرگاه طلوع خورشيد دلم خيالی است

بی تو  مجنونم ، بی تو موجودی پوچم.بی تو جاده زندگی ام بن بست است

و پرنده های آشيانه قلبم همه بی آوازهستند.بی تو وجودم در اين دنيا بی ارزش است

و نامم در كتاب زندگی خط خورده وفراموش شده است.

بی تو ديگر مجالی برای زندگی دوباره نيست

آرزوی قلبم مرگ است

نسيمي شدم پر كشيدم به صحرا       به هر لاله و گل وزيدم تو بودي



تو آخرين طبيبي كه لحظه هاي آخر به داد من رسيدي  

تو نوري از خدايي كه پيغام خدا را به گوش من رساندي

به روح من دميدي

زيباترين بهاري

پايان انتظاري

براي منه تنها

تو يك حريم اَمني

براي خستگيهام

تو بهترين دوايي

 تقدیم به همسفر زندگیم كه زيباترين بهار عشق و زندگي را برايم هديه آورد

+ نوشته شده در  دوشنبه 20 آذر1385ساعت 16:52  توسط بابای سارا محمد از زاهدشهر  | 

 
+ نوشته شده در  چهارشنبه 15 آذر1385ساعت 20:2  توسط بابای سارا محمد از زاهدشهر  | 

عاشقانه وار داد میزنم میگم. دوستت دارم

در غروب دلتنگی ها ، در زير باران ، لحظه طلوع سحرگاه به ياد تو خواهم بود...

        در غم هايم ، در غصه هايم در شادی ها و در خنـده هايم به ياد تـو خواهم بود...

 

   در لحظه ديدار با بـــهار ، لحظه بوييدن عطر گلــها ، لحظه سفر کردن به آن سوی

                                ابرها به ياد تو خواهم بود عزيزم....

    لحظه خوشبختی ام، لحظه تنهاييم،لحظه خواب هم ،درلحظه پروازپرستــوهای    

                                                         عاشق به ياد تو خواهم بود عزيزم...

                                                  تو نيز به ياد من باش ای بهترينم...

         هر جا که هستـی نام مـرادرزيرلبانـت  پيش خـودزمزمه کن ويـادو خـاطره

                                                                     مـرا در قلبت نگه دار عزيزم...

                                         

                 

+ نوشته شده در  دوشنبه 13 آذر1385ساعت 19:6  توسط بابای سارا محمد از زاهدشهر  | 

تو کی هستی دلبر نازنینم؟

    اي كلامت بهترين اثبات عشق   اي نگاهت رونق فرداي من

 

قاصدكم بيا پايين كنار من

سرتو بذار رو شونه هام

تا بكشم دست رو موهات

گريه كنم رو گونه هات

دلمو بدم به خنده هات

بوسه بدم به اون لبات

عشقو بدم به گريه هات

بهت بگم با اين نگام

تو غربت داغ لبات   شدم اسير اون نگات

ديونگي حق منه    عاشقي دنياي منه

بدون هيچ دلواپسي     شدم اسير اون صدات

تو همنواي من بودي     اسيرو حيرونم بودي

من بودم عاشق تو      عاشق اون نگاه تو

تو گلدون ياس دلت   مثل قناري ميمونم

عشقتو از بر ميكنم  

 مثل گل تو گلدونا     عطرمو هديه ميكنم

حالا بگو دوسم داري   تا آخر عشق با مني؟

پروانه سوخت تا كه بياموزد عاشقي

من از نگاه ساكت پروانه سوختم

بينايي ام بگير كه جبران شود گناه

من در خيال چشم به چشم تو دوختم

با سلامي چو تبسم سبزي سبزه گي ها  بر تو تقديم ميكنم

با نگاهي چو تواضع راز دل بر تو احيا ميكنم

با تو در جستجوي آبي عشق گلها شكوفا ميكنم

بي تو اما چون گل خشكيده ياس در كنجي ناله ميكنم

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 12 آذر1385ساعت 13:11  توسط بابای سارا محمد از زاهدشهر  | 

دوستت دارم بابا جون

به نام انکه اشنایی را با سلام ..محبت را با نگاه و جدایی را با اشک افرید

سلام بهترینم    

 

یه سلام خوشگل ، اما نه به خوشگلی تو ، ای خوشگل ترین گل عاشق دنیا

یه سلام ناز ، اما نه به نازی تو ، ای نازترین بهار زندگیم ، اونم درست وسط این زمستون

یه سلام خوش عطر ، اما نه به خوشی عطر تن ظریف تو ، ای مست کننده بی نظیر

یه سلام لطیف ، اما نه به لطیفی روح قشنگ تو ، ای گلبرگ تنها یاس زندگی من

و یه سلام شیرین ، اما نه به شیرینی تو ، ای عسل من ......

و هزار تا سلام دیگه فقط و فقط و فقط و فقط به تو ، تنها یار و یاور و تنها امید زندگی   من سارا و همسر مهربانم S & s

        برای اولین باره که نمیدونم چه جوری باید محبت یه انسان رو جبران کنم (میگم انسان ، به این دلیله که همیشه تو جبران محبتهای خدا هم میمونم)

تقدیم به تو تمام دنیا و رویا و عشق من:

+ نوشته شده در  شنبه 11 آذر1385ساعت 13:17  توسط بابای سارا محمد از زاهدشهر  | 

تولد وبلاگ

سلام

امروز اولین روز شروع وبلاگم هست

سلام به سارا ی بابا

این وبلاگ رو برای دخترم که تازه به دنیا اومده ساختم که هم دفتر خاطرات بشه و یه زمانی هم اون از ایم وبلاگ استفاده کنه

شاید روزی روزگاری بماند یادگاری

که شاید با سر زدن به این وبلاگ یاد بابای پیری افتاد ( البته سال های دور )

پنج چیز را غنیمت بشمارید:
۱- جوانیتان را قبل از پیری
۲- سلامتی را قبل از بیماری
۳- بی نیازی را قبل از احتیاج
۴- فراغت را قبل از گرفتاری
۵-  زندگی را قبل از مرگ


پروانه نيستم كه به يك شعله جان دهم

شمعم كه جان گدازم و دودي نياورم

از آن روزي كه چشمم با نگاهت آشنا شد همان روزي كه گوشم با صدايت همنوا شد در آن لحظه كه من شعرت شنيدم همان باري كه اسمت را بديدم نگاهم با نگاهت آشنا بود صدايت با صدايم همنوا بود تو شعر عاشقانه مي خواندي و من هم ز هر بيتش غزل ها مي سرودم من از غم هاي دل مي گفتم و تو غم دل را به صد ناز و كرشمه مي خريدي تو بودي همدم شبهاي تارم تو بودي آن رفيق پاك بازم در آن ايام از عقلم مي شنيدم يك ندايي كه مي داد پيام دوري و فصل و جدايي دلم اما بسان آهوي دشت به دنبال دل دلدار مي گشت يكي من را به تو نزديك مي كرد شجاعت و رفاقت را تفهيم مي كرد يكي اما مرا از ننگ و عاري بيم مي داد مرا از عشق تو ترديد مي داد ميان عقل و دل دل را گزيدم همه ننگ و كنايه را به جان خريدم شدم همرنگ و يكدل با دل تو شدم همراز و همساز دل تو دلم را از قفس آزاد كردم بسان يك پرنده در هوايت پرواز كردم دلم را آشيان دادي تو اي عشق پر و بالي به دل دادي تو اي عشق بقدري حرفاي تو ثمين بود بقدري آن كلامت دلنشين بود وگر يك روز آن را مي شنيدم شاد بودم وگر يك روز بي تو بودم زار بودم هم اكنون بي قرار بي قرارم بجز تو من جايي ندارم ه ندارم كه ندارم..

 

تو تنهايي قلبم يه شب نقش  تو افتاد           مثل اينكه خداوند تو و عشقو به من داد

تو دلتنگي دنيا باهات عشقو شناختم        با اين واژه خوشبخت همه دنيامو ساختم



+ نوشته شده در  چهارشنبه 8 آذر1385ساعت 11:21  توسط بابای سارا محمد از زاهدشهر  | 

مي ميرم

تولدت مبارک عزیز بابا سارا جون

حس تو حس يه عشقه عشق پاك قاصدكها تو قشنگي مثل گلها

مثل رنگ شاپركها توي اين غربتِ قلبم تو شدي بهانه ي من

اولين عشق قشنگم تو شدي ترانه ي من توي خواب و توي رؤيا

اِسم تو ورد زَبونم چاره ساز خستگي ها ! عشق تو تنها بَهونم

تو غريب و من يه عاشق قلب من بازم اَسيره نري و تنهام بذاري

دل من بي تو مي ميره با آواز دلنشين اَت جون مي گيره اين دل من

با همون حُرم نفسهات حل ميشه هر مشكل من نمي گم براي من باش

نمي گم عاشق من باش تنها آرزوم همينه هميشه به ياد من باش

تو گلي ، گل بهارم بي تو من نفس ندارم با تو من پرنده مي شم

كه ديگه قفس ندارم بيا آسمون من باش بيا مهربون من باش

بذار عاشقت بمونم بيا همزبون من باش به خدا اگه نباشي

مي ميرم آتيش مي گيرم توي غُـــــــــربت نگاهت

جون ميدم بي تو مي ميرم


تو هستی در کنارم هیچ چیزی کم ندارم دیونه وار میخوامت یه زره غم ندارم سارای بابا


امشب تو را حس میکنم!

امشب تو را حس می کنم در سرزمین باد ها.محو نگاهت می شوم تو کیستی ای آشنا

ای آشنا امشب چرا شعرم غریبی می کند.با هر که غیر از یاد تو نا آشنائی می کند

در عصر بی اصل و نصب،مبهوت افکار توام.باور کن ای آبی ترین بهر تو من جان میدهم

تو در نگاه تلخ من نقش خدا را داشتی.گلهای زیبا را تو در گلدان فکرم کاشتی

در خلوت زردم تو را با عشق سودا می کنم.تصویر خوبیها توئی حیران منم،حیران منم

تقدیر را در گوشه ای از زندگی ام باختم.با یاد چشم سبز تو ، با درد غربت ساختم

ای کاش من هم مثل تو محو تماشا میشدم.یا مثل فکر آبی ات همرنگ دریا می شدم

در وحشت تاریک شب گر چه تو را گم کرده ام.بی هیچ غل و غش ، تو را امشب ترنم می کنم

برهیبت نورانی ات گلها تبسم می کنند.
آینه ها در چشم تو خورشید را گم می کنند

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 8 آذر1385ساعت 11:20  توسط بابای سارا محمد از زاهدشهر  |